روزهای مهر ماهی و آبان ماهی گل پسرم
دنیای قشنگ مامان سلام
پسر گلم خیلی خیلی دوستت دارم 
این روزا مامان یکم تنبل شده و کمتر میاد به وبلاگت سر میزنه و دیر به دیر وبتو آپ میکنه
از این بابت ازت معذرت میخوام .
روزهای مهرماه با همه خوشی ها و بارونهای گاه و بی گاهش تند و تند گذشت . بارون میگم بـــــــــــــــــــــــــــــــارونه ها، یه وقتایی از اونقدر بارون میاد که همه جارو آب میگیره و عبور و مرور برای آدمها سخت میشه . بازم باید بگم که خدا خودش برامون بخیر کنه با این سیلهایی که شهرهای مختلف اومده و کلی خسارت بجا گذاشته ![]()
دیگه برات بگم که 16 مهر روز کودک بود ، روزت مبارک کودک شیرینم
و ببخش که دیر اومدم و بهت تبریک گفتم ،کادوی شما برای روز کودک هم یه بسته مداد شمعی بود که عکسشو برات میزارم .
دهه اول محرم هم مصادف شد با هفته آخر مهر که ما اکثر روزها رو خونه مامان جون و آقاجون بودیم و دوروز مونده به تاسوعا و عاشورا رو هم شبها اونجا موندیم و شما یه دل سیر با محمدحنان و مهرناز بازی و شیطونی کردین و شب عاشورا اومدیم خونه ....
ماه آبان هم با بارندگی شروع شد و ماهم در کنار هم از این روزهای شیرینی که برامون میسازی از زندگی لذت میبریم ، گاهی با هم بازی میکنیم ، گاهی با هم شعر میخونیم و گاهی با هم نقاشی میکنیم .به نقاشی خیلی علاقه داری با مداد شمعی و مدادرنگیهایی که برات خریدیم کلی نقاشی میکشی و من هم برات کتاب رنگ آمیزی می خرمو و شما هم اونو رنگ میکنی بعد بهم میگی مامان بهم بیست بده
، خلاصه روزمون با شیرین کاریهات میگذره و من اصلا وقت اضافه نمیارم و خداروشکر که هر روزمون به خوشی میگذره 
البته تو این روزها مریض هم زیاد شدی و پیش خانم دکتر زیاد رفتیم ، مثل یه شب که تا صبح نخوابیدی و همش میگفتی گوشم درد میکنه و من هم صبح زود بردمت دکتر یا همین چند روز پیش که وقتی صبح از خواب بیدار شدی و گفتی معدت درد میکنه و بعد از اون همش بالا میاوردی و من باز هم با کلی نگرانی و دلهره زنگ زدم بابا امیر مرخصی گرفت و اومد وشما رو بردیم دکتر و دکتر هم یه آمپول ناقابل داد و الهی بمیرم که چقدر گریه کردی تا اونو زدی ولی وقتی که زدی همش میگفتی که آمپول خوبه ولی سرم اصلا خوب نیست 
18 آبان هم روز تولد بابا امیر بود که اون روزم یه جشن کوچیک گرفتیم، اون شب عمه حدیث و عمو حامد و عمو آرمین مهمون ما بودن و من هم غذاهای مورد علاقه بابا رو درست کردم و کلی خوشحالش کردیم و البته هدیه هایی که من وشما که یه بوت زمستونی ازطرف من و یه ظرف غذا برای اداره از طرف شما بود رو بهش دادیم که خیلی خیلی خوشش اومد
که البته در مقابل زحمتها و فداکاریهایی که برای ما انجام میده هیچه ولی بهر حال اومیدوارم تونسته باشیم گوشه ای از زحماتشو جبران کرده باشیم و همینجا هم بهش میگیم که بابا امیر و همسر مهربونم تولدت مبارک ،انشالله تولد 120 سالگیت رو در کنارهم جشن بگیریم 

و بقول پسر نازمون یه همـــــــــــــــــــــــه دوستت داریم

این روزها کارت شده بازی با ربات خیلی دوستش داری حتی وقتایی که میخوای بخوابی هم همراهته 

برای ربات و کلاه قرمزی کارتون گذاشتی خودتم رفتی بازی کنی ![]()

شبهای محرم




یکی از شیطونی هایی که خونه آقاجون انجام دادی ،رفتی تو اتاق عمو آرمین و کلاه کاسکتشو برداشتی و گذاشتی سرت
همش میگفتی من شبیه بازلایکر شدم (یکی از شخصیتهای کارتون داستان اسباب بازی ها)


روز عاشورا


ودر ادامه ..................... ![]()
و خریدهای این ماه شما
مدادشمهی های که برات خریدیم به مناسبت روز کودک


شب تولد بابا امیر و غذاهای مورد علاقش 

واما 24 آبان روز تولد سوگند بود
الهی قربونش برم که اینقدناز داره فوت میکنه شمعشو الهی که شمع تولد 200 سالگیت رو فوت کنی عزیز خاله![]()




روزهای مهر ماهی و آبان ماهی گل پسرم 







